آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 2 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

368. بی اینترنتی

جابجایی شرکت داشتیم و دو هفته قطع بودیم ... البته همراه اول داشتیم ولی خداییش دو زار نمی ارزه ... امیتیس بسیار بسیار بسیار لجباز شده ... اصلا حرف گوش نمیده ... هرچی من و باباش میگیم با لبخندی بر لب دقیقا کار برعکسش رو میکنه  ولی از نظر حرف زدن بسیار پیشرفت داشته و بعضا حرفهای کاملا بجا در زمان مناسب میزنه که ما غش میکنیم از خنده :) صبح بیدار شد به باباش میگه بابا شیر بده ... بابا میگه نه باید صبحونه بخوری ... چند ثانیه بعد برگشته میگه آیییییی دهنم چی شده ؟ شیر بده خوب شه  شبها براش قصه میگیم بعد یه بازی داره قصه ی اون بازیه رو باید براش تعریف کنیم ... یه زرافه س که پاش زخم میشه و از این قبیل ... بعد تموم که میشه میگه دوب...
11 اسفند 1393

367. لطفا!

دخترم هرچی میخوای باید بگی لطفا ! و در این هنگام رفته گوشی باباش رو از شارژ کشیده بیرون و بهش میگیم نباید دست میزدی تو گریه میکه لُمَن !  بابا چشماش رو عمل کرده و امیتیس خیلی غصه دار نگاهش میکرد ... امروز با مامان رفتیم بیرون بعد امیتیس و بابا اومدن خونه ی بابایی ... تو راه به باباس گفته بریم مشهد ! با گطار ! بابایی ببریم ... چشاش اوف شده :) قربون محبتت برم من مامان :* دندونپزشک : دندون بکش ! توت فرنگی : توت بَگَرنی ! تشک : دوخر ! رفته تشکش رو بیاره میگه اوووو سفته ! یعنی سنگینه :))
11 بهمن 1393

366. دو هفته سفر

بالاخره تصمیم به رفتن به سمت شیراز گرفتیم . چندین روز بود هی بخاطر دوری راه سختمون بود ولی دیگه رفتیم ... دقیقا 2 هفته پیش . بدون اینکه بگیم رفتیم شیراز و سورپرایزشون کردیم و بسی حال کردند ! خیلی خوش گذشت کلی چرخیدیم . امیتیس حسابی اتیش سوزوند . بعد هر چی گفتیم میخوایم برگردیم گفتن نه باید بیاین بریم ماهشهر و در اخر 4شنبه ی قبل رفتیم ماهشهر! اونجا هم هی میخواستیم برگردیم هی درخواست میکردن با وعده و وعید که بمونیم و بالاخره دیروز ظفرمندانه ! تونستیم برگردیم :) امیتیس و علی کلی اتیش سوزوندن ... علی حسودی میکرد جیغ میکشید ولی امیتیس خیلی منطقی بازیشو میکرد 😆 نیومبی : نیفتی ! نیومبم : نیفتم ! اونروز که برده بودمش پارک دلفینها خیلی اذیتم ...
6 بهمن 1393

364. امیسی لالا داره!

تو این 2 سال و 7 ماه فقط و فقط برای خواب اذیت کردی و میکنی ! ولی خوب لحظات نابی هم به وجود میاد :) دیشب رفتیم خونه ی خاله زری هم عیادت خاله و هم دیدن عباس اقا که از مکه اومده . کلی شیطونی کردی و حسابی خوابت میومد . تو ماشین داشتی میرقصیدی بعد دیدم ثابت شدی ! فهمیدم تو چرتی بعد بابا گفت امیتیس نانای کن با همون چشمای بسته میرقصیدی   چون تو ماشین بخوابی دیگه نمیخوابی این کار رو کردیم وگرنه کودک ازاری نمیکنیم هاااا بعد رسیدیم خونه خوابیدی هی میگفتی امیسی لالا داره ! بعد نمیخوابیدی ! برای اینکه نخوابی گیر دادی به لباست و خواستی خوشگله رو بپوشی! بعد دنبال o رو لباست میگشتی و میگفتی o  ِ ش کووو ؟؟؟ بعد پتو کشیدی رو سرت و می...
18 دی 1393

363.امیسی کوشولو

باز هم پروژه ی خودت بخواب ! داریم 😆 مکالمات پدر و دختر خیلی بانمکه در این شرایط  امیسی رو پای بابا ! نه دخترم بزرگ شدی باید خودت بخوابی ! امیسی کوشولوءه ! آره عزیزم تو همیشه کوچولوی مایی ! رو پای بابا ! نه باید خودت بخوابی ! چند ثانیه بعد ... امیسی کوشولوءه رو پای بابا 😨😨😨 ..... به بابا میگم اینجا یه جاروی مشتی میخواد ! امیتیس از تو اتاق داد میزنه آمیسی بستنی میخواد 😆😆😆 ..... امروز رفتم برات دو تا لباس تو خونه ای e دار گرفتم ... عین اینایی که تا حالا براشون لباس نخریدن تمام مدت میگفتی بریم خونه میمون بپوشیم یا بریم پاندا بپوشیم ! در اخر هم نتونستی تصمیم بگیری و خودم پاندا تنت کردم 😆 ...
16 دی 1393

362. دخترم هنرمنده 😊

دیشب اینو دیدم ... فکر کردم کار بابا مرتضی س ولی بعد فهمیدم دخترکم مگنتها رو این شکلی چسبونده به یخچال 😊 اینم همین الان کشید و من با گوشی از رو ایپد عکس گرفتم با جدیت ! خورشید کشیده دخترم 😘 ...
15 دی 1393